ღ♥ღ мʏ ∂ιαяʏ ღ♥ღ
♥k♥ Ɩ˩ѲѴЄ ƳѲѲѲѲƲ ѦƳ ˩ѲѴЄ ♥ k♥
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سلامــــ،ینی خداحافظـــ!!!
بچه ها از این وبم بد جوره ک خسته شدمــــ....
دیگهــ حوصله آپ کردن تو این وبمو ندارمــ.....
نییدونم چرا؟؟؟!!! خودمم باورم نمیشهـــ....
فقط اومدم بگم ک از این وبم و بروبَچســ خداحافظی میکنمـــ.....
به خدا این دیگه الکی نیـــ.....
اما این وبمو هیچ وقت پاک نمیکنمو تا آخر عمرم نگهش میدارمـــ......
((پس متاًسفانه: بــــــــــــــــــــایــــــ ))
ح.ن :یه وب دیگه زدم ک آدرسشو به بعضیــا ک خودم خواستم میدمــــ.....
ح.ن:عاشقتم وبه عزیزمــــ چوون خیلی خاطره ها دارم ازت اما....
ح.ن:عاشق همتونم هستمــــ.....
ح.ن:در این وبم قفل شد..........
+در جواب آقا مسعود ک نظر خصوصی گذاشتن گفتن چرا از پسرا خوشت نمیاد و میگی برن بیرون لازمه بگم ک من نگفتم از پسرا بدم میاد گفتم از وبم برن بیرون ک وبم ب لَش و لَش کِشی کِشیده نشه و هرکی میاد تو وبم شک نکنن و بگن آهای حانیه رو دیدی با پسرا هم صحبتهــ؟؟ واز این حرفا....در خلاصه بگم ک نمیخوام پشت سرم از این حرفای چرت و پرت باشهــ.



دوستی گفت:من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . .
من آنان را با دروغ جدا میکنم تو بمرگ.
ح.ن:بچه ها دعوا من و رضوان یه سؤتفاهم بود......رضوانم اشتباه کرده بود
منم همینطور.الانم باهم دوستیمــــ......زیادی شلوغش کردیمــــ......


زندگی دفتر از خاطره هاست....
یک نفر در دل شب.....
یک نفر در دل خاک.....
یک نفر همدم خوشبختی هاست.....
یک نفر همسفر سختی هاست.....
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد.....
ما همه همسفرو رهگدریم.....
آنچه باقیست فقط خوبی هاست.......
ح.ن:بچه ها میدونم ک رضوان جان درمورد من خیلی چیزا نوشته و ازم بد گفته ولی دیگه اصلا برام مهم نیســـ.....فقط اینو بگم ک من با رضوان هیچ دعوایی نکردم و قهرم نیستم ولی رضوان خودش از حرف من برداشت بدی کردی و ب دعوا و آبرو ریزی کشیدهـــ.......هنوزم میگم من رضوان و دوست دارم و هیچ وقت ازش بد نمیگم و فراموشش نمیکنمـــ........شماهام هرچی میخواین درمورد من فکر کنین بکننینـــــ.........
ح.ن:ولی رضوان جان این رسمش نبود........

سلام به بربچســــ(همینم مونده بود ک داش لاتی حرف بزنم)
حالتون خوفهـــ؟؟؟؟
دوستان بنده تصمیم گرفتم به علت درخواست های شما هر چند وتی خاطره هم بنویسمــــ......خو حالا میخوام خاطره دیشبمو بنویسمــــ و در آخر برا آرتایی جوون ی جشن عروسی بگیریمــــــ....دیشب مامان بزرگم و بابا بزرگم اومدن خونمون(به صرف شام و میوه)
قبل از این ک شام رو بخوریم نشسته بودیم و داشتیم ساختمان پزشکان میدیدیمــــ. ماشالله به هوش شیرزاد!!!!!بعدشم مامانم در حیاطو باز کرد تا جریان هوا بهتر شه.....بنده هم از این فرصت سؤ استفاده کردم و دویدم اومدم بالا تو اتاقم نشستم سر لپ تابمو رفتم به وبم سرزدمـــ....ک یهو صدای مامانم بلند شد حانیه پس کجایی؟منم گفتم هیچی اومدم بالا ی دقیقهـــ.....بعد زود باسرعت 180 کیلمتر بر ثانیه رفتم پایین.بعدش مامانم گفت ای از دست تو ک هر موقعیتی رو پیدا میکنی میری میشینی سر اون.....بعد دوباره به بهانه ای اومدم بالا نشستم سر نِت!!!!!دوباره مامانم حانیــــــــــــــــــه.....
-من:بله مامان؟؟؟؟؟؟
-مامان: بیا دیگه بیا این ظرفارو بچین رو میز...
-من:باشهــــ اومدمـــــ...
دیگه من رفتم و شام خوردیم و تا ساعت 12 دور هم بودیمــــ.....ولی خداییش دیشب مامانم از دست من چی کشید!!!!!هی داد میزد حانیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!! در کل خیلی حال میداد هی از زیر کار در میرفتم!!!!!!!!عروسی آرتایی تو ادامه مطلبه......
Ɔσитιиʋɛ


قاصدَکی رسید خَبری نداشت زِ تو....
پَر پَرش کَردَم تا عِبرَتی باشد برای تمام قاصِدَک ها......
ح.ن:ترجیح میدم دیگه اینطوری بنویسم تا خاطراتمو بنویسمــــ....
ح.ن:بچه ها هرکی فیس بوک داره بهم بده تا اَدِدِش کنمـــــــ......
پ.ن:ممنون از میس ناتز جونم ک همیشه زوود میاد وبمــــــــ و اول میشهـــ.....جاییزتم تو ادامه مطلبهــ گلمـــــ
Ɔσитιиʋɛ

| [- G0LSA -] |
G0LSA
